خرید بک لینک
گوشه ی خانه را که بعد از کلی چانه زدن انتخاب کردیم می گذاریمش همان جا. ساعت پاندول دار قدیمی حالا درست در گوشه ترین جای خانه قرار دارد . زمان مثل نبض جهان می زند و در حرکت است و گاهی برای خودش دنگ دنگ می کند. ما از کنارش می گذریم. چه کسی ممکن است به کنج خانه نیازی داشته باشد.گاهی هم که نمی خواهیم صد

برچسب: نویسنده: آدرین حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 12:37

مادر خلقش تنگ بود. پیرمرد سرش را انداخته بود پایین و غریبی می کرد. گیلاس های براق توی سبد شده بودند گوشواره های دخترک و با خنده های کوچکش این طرف و آن طرف می رفتند. برق گیلاس ها پیرمرد را می برد به سال های دور. یاد درخت گیلاسی که نزدیک خانه شان بود می افتد که دختر کوچکش می خندید و از آن بالا برایش

برچسب: نویسنده: آدرین حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 12:37

گم شدم.... در تیک تیک ثانیه ها... می خواهند هدایتم کنند ثانیه ها... گوش که می دهم بیشتر گم می شوم.

ل یک چیز شناور...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت 1 توسط مینو کلانتر مهدوی |

برچسب: نویسنده: آدرین حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 12:37

چند روز است از خواب که بیدار می شوم، حالت تهوع دارم. یاد فیلم ها یی می افتم که هر وقت می خواهند نشان دهند زنی حامله شده، بدو می فرستندش توی دست شویی و می گویند الکی اوق بزن . بعد هم همان می شود آزمایش بارداریشان. هیچ هم به موارد مهم تر توجه نمی کنند. شاید رابطه اش با شوهرش خوب نباشد، شاید با هم دعو

برچسب: نویسنده: آدرین حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 12:37

من دیوانه ام. یعنی همه این طور می گویند. حتی یکبار فکر کردند توی آن زیر زمین نمور دارم خودکشی میکنم و شاهرگم را زده ام. اما وقتی حاج و واج و خسته نگاهشان کردم که چه می خواهید دارم کار می کنم. پنداشتند که دیوانه ام و ناراحت و بی حوصله گذاشتند رفتند. چون فکر می کردند خودکشی در یک زیر زمین سوژه ی جذاب

برچسب: نویسنده: آدرین حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 12:37

کلید انداختم و تو آمدم. برخلاف انتظارم علی خانه بود. خسته بودم و خیس عرق علی داشت ظرف ها را می شست. از توی آشپزخانه داد زد: برگشتی خانومی؟درگیر باز کردن سگک کفش پاشنه بلند سفیدم شده بودم. کیفم همان دم در افتاد و جعبه کفشی که در دستم بود را محکم گرفته بودم و در حالی که پهن میشدم روی ��اناپه جعبه را ر

برچسب: نویسنده: آدرین حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 12:37

چند تا نگاه عاشقانه به هم انداختیم و از هم خداحافظی کردیم. لبخند زورکی میزنم و شال پشمی ام را تا روی بینی ام بالا می آوردم و دست هایم را تا جایی که امکان دارد در جیب های پالتویم فرو می کنم و راهم رامی کشم و میروم. سرم را پایین می اندازم، شبیه گناهکارانی که نمی خواهند دیده شوند از خودم فرار می کنم.

برچسب: نویسنده: آدرین حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 12:37

با گره کرواتش ور می رفت که جلویش ظاهر شدم . -خوب شدم؟ با آن همه آرایش و لباس بلندی که تا جایی که امکان داشت چاک خورده بود و آن کفش های پاشنه بلندی که خودش حکم پله را داشت، بیشتر شبیه دلقک های سیرک شده بودم که با چوب راه میروند. نگاهی سر سری انداخت اما می خواست وانمود کند که خوب دارد همه چیز را

برچسب: نویسنده: آدرین حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 12:37

صدای سوت مانند، فیل ها از رادیو شنیده میشد و من توی ماشین چرت میزدم که بابا دستش را گذاشت روی بوق و خواب کاملا از سرم پرید. بابا سرش را از پنجره بیرون کرد و داد زد. این چه وضع رانندگیه حیوون! و کلمه ی حیوون را بسیاربا تاکید و کش دار و آنچنان واضح گفت که مطمئن باشد همه شنیده اند. طولی نکشید که چراغ ق

برچسب: نویسنده: آدرین حسینی‌پور تاريخ: چهارشنبه 21 تير 1396 ساعت: 12:37

صفحه بندی